تبليغاتX
دختری ازجنس بلور
عاشقی دروغه

سلام بچه ها

از این وبلاگ خسته شدم  یه دونه وبلاگ دیگه درست کردم

البته تنهایی نه

آدرسش اینه~~~>www.2ta-kosholoo.blogfa.com

ديگه اين جا آپ نميكنم ولي اون جا مي آپم

بياين اونجا خوحشال ميشم با نظراتون ببينمتون

بياين ها تهنام نذارين

فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/05ساعت 3:24  توسط بهار | 

سلام

امروز تولد عزيزترين كسمه تولدش مبارك

ishalahهميشه زنده باشي و تولد 1000سالگيتو بگيرم اگه زنده بودم

 

دوست دارم

 

اینم هدیش>>>>>>>

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/29ساعت 18:20  توسط بهار | 

سلام خوبيد همتون؟

بالآخره دوباره تصميم گرفتم آپ كنم ولي....bikhial

نميدونم چي بگم يعني از كجا شروع كنم فقط مي دونم تو اين دوره و زمونه به هيچكي نميشه اعتماد كرد حتي به مامان و بابا اين نصيحتو از من بشنو به هيچكي اعتماد نكن حتي به نزديك ترين كست

حالا من هيچي نگم شما بگيد با آبروي يه دختر بازي كردن يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

برن پشت سرت حرف در بيارن چه آدمايي پيدا ميشن.دوستم رفته آبرويه منو برده كه چي بشه آخه من كه هيچي نگفتم ولي از خدا خواستم كه جواب اين حرفشو بده.دوستي كه واقعا دوستش داشتم مثه خواهرم

بود انتظار چنين كاريو ازش نداشتم اصلا فكرشو نميكردم شما بگيد موندن من تو اين دنيا چه فايده اي داره؟؟؟

نميخواستم اينارو بگم اصلا نميخواستم آپ كنم ولي نتونستم جلوي خودمو بگيرم واسه يه چيز بي ارزش آبروي آدم به باد بره مگه من آبرومو از سر راه آوردم كه هر كي از راه رسيد باهاش بازي كنه حالا من

نميدونم با اين كارا به كجا رسيده.اميدوارم خدا تو همين روزا همين جوري كه آبروي منو برده آبروشو ببره.دنيا خيلي بي ارزشه خيلي مواظبه خودتون باشيد.من همچين دختري نبودم كه بدبختي يكيو از خدا

بخوام اونم دوستم هنوزم نميخوام ولي از خدا خواستم كه جوابشو بده.ديگه حالم ازش به هم ميخوره

من رفتم و معلوم نيست كه ديگه كي بيام

ازتون ميخوام واسم دعا كنيد. مواظبه خودتونم باشيد

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/20ساعت 12:47  توسط بهار | 
 

بدون مقدمه بگم که دیگه حال آپ کردنو ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 0:15  توسط بهار | 
 

                                          

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 1:25  توسط بهار | 

ما كه رفتيم تو بمون كه از راه اومده

اوني كه با اومدنش آتيش به قلب من زده

ما كه رفتيم تو بمون با اوني كه دوسش داري

اوني كه پنهوني سر روي شونش مي ذاري

اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده

به تموم آسمونا به خدا دروغ ميگن

يه چيزي قلب عاشق و بدجوري آتيش ميزنه

معلوم بودن با كسي كه تفريحش خيانته

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/01ساعت 1:23  توسط بهار | 
خيلي سخته

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري


خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي


خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه


خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه


خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي


خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه


خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي


خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت


خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/16ساعت 21:10  توسط بهار | 

وقتي كه خاكم مي كنن بهش بگين پيشم نياد

بگيد كه رفت مسافرت بگيد شماره اي نداد

يه جور بگيد كه آخرش از حرفاتون هول نكنه

طاقت ندارم بيبنم به قبرمن نگاه كنه

بهش بگيد نشست بپات بهش بگيد نيومدي

بگين هنوز دوست داره بااينكه قيدشو زدي

نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونه

مياد جاي هميشگي سر قرار تو رودخونه

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/29ساعت 12:47  توسط بهار | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/09ساعت 18:35  توسط بهار | 

انگار كه بي وفا شده اي

ديگه به خاطر من ستاره هارو نمي شماري

به خاطر من قيد همه كس و همه چيز را نميزني

چرا ديگه به خاطر من آن چشمهاي زيبايت را خيس نميكني,وگلهاي

رنگارنگ باغچه را دسته دسته برايم نميچيني

ديگر به خاطر من سر به بيابان نميگذاري,وخاطره هاي تلخ را از ياد نميبري

ديگر مثل گذشته باخواندن متنهايم اشك نميريزي,و هيچ احساسي نسبت به من

وعشق من و درد دلهايم نداري

ديگر عكس مرا در آغوشت نميگيري وبا آن درد دلهايت را نميگويي

ديگر صحبت از آينده و آن روياي شيرين به هم رسيدنمان نميكني

ديگر لحظه به هم رسيدنمان را در ذهنت به تصوير نميكشي وحتي خواب آن لحظه هاي شيرين را نمي بيني

ديگر دائما نام مرا در زير لبانت زمزمه نميكني و كلمه دوستت دارم را مثل گذشته ها به زبان نمي آوري

ديگر احساسات مرا نميپرسي وقلب مرا قبله دوم عبادتت قرار نميدهي

ديگر زمان گريه كردنم چشمهاي تو باراني نميشوند و ديگر قبل از لحظه اي كه صداي مرا بشنوي تپش قلبت تند تند نميزند

چرا ديگر به خاطر من,به خاطر عشقت,به خاطر آنكه سالهاي سال به پايش سوختي وساختي محبت و اميد هديه نميكني؟

انگار كه تو هم مثل همه بي وفا شده اي

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/20ساعت 14:4  توسط بهار | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت 16:52  توسط بهار | 
عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و پارو زنان سوي تو فرستادم وقتي به ساحل نگاه تو رسيد تو چشمانت را بستي و قايقم غرق شد

مي گويند سه چيز زاده عشق نيست جدايي سفر فراموشي ولي آن زمان كه تومرا تنها گذاشتي رفتي و فراموشم كردي من لحظه لحظه عاشقت شدم

 اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني؟ اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت...توي چشات زل بزنم بهت بگم دوست دارمت

هميشه وقتي داري گريه مي كني ،بدون اون كه آرومت مي كنه دوست داره،اما اوني كه باهات گريه مي كنه عاشقته..!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 12:59  توسط بهار | 
یه شب که داشتم تو خیابون های شهرعشق قدم می زدم گذرم افتاد به

قبرستان شهر عشق ، خیلی تعجب کردم تا چشمم کا ر می کرد

قبر بود پیش خودم گفتم یعنی اینقدر دلشکسته و مرده وجود داره ، همین

طور که می رفتم متوجه یه دلشکسته شدم که انگار تازه خاک شده بود

جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده و کنار قبر نشستم و

براش دعا کردم وقتی برگا رو زدم

کنار دیدم اون دل دل همون کسی بود ، که باعث شد دل من خیلی وقت

پیش ها بمیره .... آره دست تقدیر این طور خواست اونکی که دل من و شکسته بود ؛

حالا یه کسی پیدا شده که باعث بشه

دل اون و بشکنه!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/21ساعت 13:38  توسط بهار | 

در تنها ترین تنهایی هایم تنهایم نذار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 12:22  توسط بهار | 

بهش مي گفتم اگه كسي رو دوست داشته باشي نمي توني تو چشماش زل بزني نمي توني دوري شو تحمل كني نمي توني بهش بگي كه چقدر بهش نياز داري واسه همينه كه عاشق ها ديوونه مي شن

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/29ساعت 14:20  توسط بهار | 
سلام دوستای گلم

شطورین شرمنده من یه مدت نیومدم ومرسی که شما تو این مدت منو تنها نذاشتین

امتحانم شرو شد بعدشم تلفن قطع شد

 خوش باشید

                                         دوستون دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/28ساعت 19:48  توسط بهار | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/07ساعت 9:57  توسط بهار | 

یاد اون روزا بخیر که من عاشقت بودم یاداون روزا بخیر که فقط تو فکر خودت بودم یاد ماه شهریور بخیر روز تولدت بود یادته تو اون روزا عشقی تو دلم بود یاد اون روزا بخیر که تو واسه

 یه عشق بودی دلم گرفته عزیزم یاد خاطرهات توی نگامه یادمه تو فصل پاییز زیر پام خش خش برگا یادتو تو قلبم ولی شکستی ولی شکستی حرفامو یادتو هر دم و هر روز باهامه

اسم تو تو هرجا وهر وقت رو لبامه می دونی تو این سه سال تنها به یادت زنده موندم تا به حال فقط به عشق به عشق تو نامه نوشتم واسه باد یاد اون روزا بخیر که من عاشقت بودم

یاد اون روزا بخیر که فقط تو فکرخودت بودم تو خودت همه چیزم بودی زندگیم نگاهم حتی صدامم تو بودی من که عاشقت بودم دیوونه نگات بودم عاشق لبخندی بودم که خودم باعثش

 شدم برای صدای تو جونمو می دادم اما من عاشقتم شاید بیشتر از اون روزا شاید کمتر از فردا یاد اون روزا بخیر که عشق من شده بود ورد زبونا هرجا که پا می زاشتم ردی بود از اون

 نگاهات یاد اون روزا بخیر که من عاشقت بودم ببخشید اگه بد بودم ولی بدون هنوز دوست دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/15ساعت 18:32  توسط بهار | 

اگه يه روز بفهمي که عاشق کسي بودي که معني عشق نميدونه اگه يه روز بفهمي... که چشم به راه کسي بودي... که حتي يه لحظه هم حاظر نيست منتظرت بمونه... اگه يه روز

 بفهمي دلت واسه کسي تپيده... که حتي يه ذره جا تو دلش واست نذاشته همه اين ديوونه بازي ها همه اون دوست داشتن ها... همه اون تپيدنها ...همه اون عشق بازي ها ... همه اون

 منتظرموندن ها ....واسه کسي بوده که هيچ احساسي به تو نداشته...اون وقت دنيا رو سرت خراب ميشه ...زندگي برات مفهومي نداره.... تموم زندگيت ميشه به اجبار نفس کشيدن و

ادا....

آخه چرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/11ساعت 14:22  توسط بهار | 

کاش می دونستی چقدر دلم هر روز بهانه تو را ميگيرد... کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده... کاش می دونستی چقدر دلم از اين روزهای سرد بي تو بودن گرفته... کاش

 می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهايت ، گرمی نفسهايت، مهربانی صدايت تنگ شده... کاش می دانستی چقدر دلواپس توام... کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته

 ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم اما... دیگر اهمیت ندارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/08ساعت 11:22  توسط بهار | 

تقدیم به همه آنهایی که آغوش عشقشان همیشه به روی یک پرنده باز است

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/06ساعت 19:55  توسط بهار | 

                          مگه نگفتی دوستم داری

پس چراتنهام گذاشتی

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 19:37  توسط بهار | 

سلام بچه هاامیدوارم که حال همتون خوب باشه

مرسی ازاینکه تنهام نذاشتین و بانظراتون همراهیم کردین

اینم آخرین آپم بود البته تا یه مدتی

دوستون دارم

واسم دعا کنین که تودرسام موفق شم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/14ساعت 17:33  توسط بهار | 

عشق با روح شقايق زيباست... عشق با حسرت عاشق زيباست... عشق با نبض دقايق زيباست... عشق با زهر حقايق زيباست... عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست
تو خود یک روح خدائی هستی

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/31ساعت 15:2  توسط بهار | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/29ساعت 18:1  توسط بهار | 

 

اخه چجوردلت اومد تنهام بذاری وبری....اخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم....آره همش بهونه بود مساله یاردیگه بود....دلت هوایی شده بودکارم از کارگذشته بود....بروبایارت عزیزم رهاکن این تن منو....الهی صدساله بشه عشق قشنگت عزیزم....اما یه قول بهم بده یارتوتنهانذاری....که مثله من اسیربشه آواره ازخونه بشه....منم یه قول بهت میدم یه روزفراموشت کنم....قلبموسنگیش بکنم عشقتوخاکسترکنم....اگه یه روزخواستی گلم کسی رو نفرینش کنی....بگومثله من بشه زجرجدایی بکشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/29ساعت 14:47  توسط بهار | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت 18:20  توسط بهار | 
                                                               

 

وقتی که بن بست غربت

سایه سارقفسم بود

زیررگبارمصیبت.بی کسی تنها کسم بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت 12:33  توسط بهار | 

 

 یه روز بی خبر و بی دلیل رفتی و هیچی بهم نگفتی

یه روز هم بی خبر و بی دلیل اومدی بازم بهم هیچی نگفتی

اون موقع که رفتی خیلی گریه کردم

چون خیلی دوستت داشتم

اون موقع که اومدی بازم خیلی گریه کردم

چون خیلی خوشحال شدم


اون موقع که رفتی فکر کردم دیگه اصلن دوسم نداری

ولی اون موقع که اومدی فهمیدم که چقدر دوستم داری

مثل خوده خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت 12:26  توسط بهار | 
 

آنقدربوسیدمش تاخسته شد....خسته ازبوسیدن پیوسته شد....خواست لب به شکایت بازکند....لب نهادم به لبش تاخسته شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/21ساعت 11:0  توسط بهار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند.

نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
پیوندها
*-*شهرک عشق*-*
*-*میلادمتالیکا*-*
*-*بهار*-*
*-*ردپای عشق*-*
*-*عاشقه دل شکسته*-*
*-*مرتضي*-*
*-*عاشقانه*-*
*-*قلب من*-*
*-*عسل*-*
*-*شمام بلا*-*
*-*اتاق تاريك*-*
*-*همه چي داره*-*
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

http://ghasre20.blogfa.com------->

<
 
JavaScript Codes
Time spent here:
example: عاشقی دروغه JavaScript Codes

JavaScript Codes Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت

عاشقی دروغه